مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 آبان ماه سال 1384
 دلم برای کسی تنگ است....دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گل های باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را
نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
در همه حال
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی...
دگر کافی ست.
پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1384

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

 از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

                                                                                فریدون مشیری

سه شنبه 10 آبان ماه سال 1384

بگوید که بر گورم بنویسند

 

            زندگی را دوست داشت ،

            ولی آن را نشناخت

            مهربون بود ،

            ولی مهر نورزید

            طبیعت را دوست داشت

            ولی از آن لذت نبرد

            در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

            ولی کسی به آن راه نیافت

            در زندگی احساس تنهای می نمود

            ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

          زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

           نه زندگی را برای زنده بودن

                                                                                                  فریدون فروغی


صفحه اصلی


آرشیو




برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ، نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری



لینکستان

two pakhsheh

دانلود آهنگ

زندگی من*عشق من*ایمان من

Write Time

<راز سرگذشت من>

دیانت سیاست

شاعر مرده

.: معبد دل :.

Big Blue

ماموت کوچولوووو

سیب سرخ افتاب

اقیانوس بیکران

گناه مقدس

به_یاد_او

من و صبا

RAYH@N

طراحان قالب

مهتاب

شب سرد

دیانا

طراحی قالبهای بلاگ اسکای

دیوانه

..زندون دل مهدی..

فرشته سیاه پوش

رویای دو ماهی

عکس ، جک ، طنز و فیلم خفن

روزهایم برفی است

شب برهنه

یک صندلی کنار رویاهایم

پروکسی روز

شب هفتم

anti_filtering

دانلود ترانه

هم قبیله



Set your Home Page

Powered by BlogSky!